اجق وجق های یک زن - بی اجازه!!!!!

مامان خرسه ، پسر خرسه و بابا خرسه

بازگشت به فرخوان عمومی سوتی نوشت امید خان جان بلاگفا و عرض شرمندگی بابت دیرنوشت!!!

قرار بود یه پروژه مهم تو اداره انجام بشه.... همه ش هم رایانه ای... سخت و سنگین و پر از مسئولیت... چشم همه به این اداره بود و اینکه کم و کاستی نباشه در بین. قدرتهای بزرگ به خصوصی اسرائیلیها همه افکارشونو از انرژی هسته ای ، حق مسلم ماست ، جمع کرده بودند و متمرکز شده بودند روی این پروژه.

 از 100 روز پیشش پیغام و پسغام اومده بود از اداره کل که یه سایت راه اندازی کنید با کلی رایانه.... با تمامی ملزومات.... اول رفتم دوره... یه دوره سنگین و چرند که باید از صبح تا 7، 8 عصر تحملش می کردی.... اونم به مدت 8 روز... دلم همه ش پیش پسر خرسه بود... گوشم همه ش پر از صداش بود و فکرم اینکه الان مامان طفلکیم داره چطوری با این وروجک سر می کنه!!! به معنای واقعی یه دوره کوفتی بود... بعد هم تو اداره و راه اندازی سیستمها... شبکه بندیشون.... آرایششون مطابق میل آقایون... که مبادا نامحرمی در جوار نامحرم دیگه ای کارای محرمانه ای ازش سر بزنه.... دلبری کنه... !!!! لبی رد و بدل کنه!!!!! بعد هی مانور پشت مانور.... که از اداره کلترین تو تهران مطمئن شن نرم افزاراشون بی نقصه... صبح و غروب .... تعطیل و غیر تعطیل بچه خرسه رو می ذاشتم خونه مامان و یا علی... هر روز یه دستور... یه فرمایش... یه روز توکن می دادن و باید می رفتی چکش می کردی.... یه روز دلشون هوای ویدئو. کنفرانس می کرد و باید روز تعطیلی راه می افتادی و از سر قبر جدت ، وب کم و لپ تاپ و تلفن تصویری رو ظرف 2 ساعت تهیه می کردی !!!! خلاصه داستانی بود برای خودش.... بعد هم موضوع آموزش بود و سرپوش گذاشتن رو خرابکاریها... واقعن خسته شده بودم.... بعد هم که پروژه شروع شد ، یک روز در میون کشیک بودم... همه می رفتن خونه، من هنوز تو اداره بودم و داشتم کنترل نهایی رو انجام می دادم... تا شدش جمعه؛ در واقع ثلث کار همین جمعه پیش به سرانجام می رسید. کله صبح اداره بودم... یه کله پاچه مشتی یکی از آقایون همکار برام خرید و بعد از نوش جان کردنش – به به – شروع کردم به کار و همکارام هم یکی یکی اومدن.... حدود 14 برامون ناهار آورده بودن... قورمه سبزی با لوبیا و آب فراوون و چند عدد گوشت لخم ذره بینی... یکی یکی قیافه هامون کج و معوج شد. ناز و اداهامون شروع به قل قل کرد و دهن باز کردیم به اعتراض.... تازه می خواستیم اعتصاب غذا کنیم که گفتن استاندار داره می یاد برای سرکشی .... خلاصه ناهارامونو جمع کردن و بردن : (( . ناهار رو بردن و چشما و دلهای ما رو هم با اون - تا ما باشیم هر غذایی گذاشتن جلومون کوفت کنیم و ایراد نگیریم- با شیکم گرسنه زل زدیم به در و جناب استاندار که شباهت زیادی هم به شرک داره بعد از یک ساعت تشریف فرما شدن.... خلاصه بعد از سخنرانی ایشون نوبت به رئیس ما رسید.... ایشون بعد از ایراد یک سخنرانی قرا ؟؟؟ غرا؟؟ در نهایت به زحمت فراوان همکاران اشاره کردن و سرگل حرفاشونم اسم من بود که : بعله .... این مامان خرسه اینجا خیلی زحمت می کشه... سالهای پیش تو همچین پروژه هایی تا ساعت 2 ، 3 شب تو اداره می موند و زحمت می کشید... و اینا.

 خلاصه ما کلی گلی از گلمون شکفت و خرکیف جهانی شدیم و از گوشه چشم نگاهی به همکاران محترم و محترمه انداختیم که صورت بعضی ها گل انداخته بود از شدت علاقه زیاد به من و بعضی هم به نوعی نیششون تا بنا گوش وا بود و در اذهان پلیدشون ، نقشه آزار روحی ما رو می پروروندن.... جناب استاندار هم بعد از اتمام همه سخنرانیها بنا به عادت همیشه دور سالن چرخید تا یه حال و احوال حضوری با عزیزان داشته باشه.... دلم ضعف می رفت از گرسنگی و یه جورایی پاهام شل شده بود از اینکه الان استاندار می یاد بالا سر من.... صدای پسر خرسه هم تو گوشم بود.... قوز کرده بودم رو دستگاه اسکنر و داشتم مدارک یکی از ارباب رجوعها رو اسکن می کردم که استاندار و دار و دسته ش رسیدن به من...!!!! اول هم رو کرد به رئیسم و گفت : این همون خانومیه که اون همه از کارائیش تعریف کردی؟؟ رئیسمون هم با یه لبخند رویایی یه نگاه عاشقانه ای انداخت به من و گفت : بعععله....

استاندار هم با یه لبخند خاص که معصومیت شرک رو تداعی می کرد رو به من گفت : خب خانوم .... شما چه کارایی انجام می دی اینجا؟؟؟!!!

انگاری زبونم قفل شده بود!!!  هر چقدر به این ذهن صاب مرده فشار آوردم که من چه کار می کردم واسه این تشکیلات ، هیچی یادم نیومد!!!!  دچار نسیان زودگذر شده بودم... یه نگاهی به اسکنر انداختم و با یه صدای خروسکی گفتم ، من اینجا مدارک رو اسکن می کنم!!!

استاندار یه نگاهی به من و یه نگاهی به رئیسمون انداخت و متعجب گفت : فقط مدارک اسکن می کنی؟؟؟!!! (یعنی این تحفه ای که این همه داد سخن ازش بر زبان رونده بودید همین اسکن کننده مدارک بود؟؟؟ خب فیونا هم بلده اسکن کنه!!!) بعد ظاهرن دلش برای من سوخت و ادامه داد: " آهان .... مدارک این همه آدم رو اسکن می کنی؟؟؟" (یعنی فهمیدم که کارت زیاده. حالا غصه نخور دال زنای).

خدا بیامرزه پدر رئیس کوچیکه رو که همون وسط مسطا انداخت که: کنترل همه کارا با ایشونه.... !!!

باری ، استاندار رفت و من خاک بر سر نامه عمل در دست چپ ، مبهوت بر جای خود از این همه مظلومیت و بدبختی!!!! و یکی یکی زجرهایی که تو این مدت کشیده بودم عین یه فیلم از جلوی چشمام رد می شدن...!!

بگذریم که بعد از رفتن استاندار همکارا کلی منو با القابی مثل خاش والیس (همون پاچه خوار خودمون) یا مدیرکل آینده مورد تفقد قرار دادن.... اما اوج مسئله زمانی بود که همه متوجه سوتی من شدن و از همکارای هم رده تا حراست و روسا پشت سر یا تو چشم من قضیه رو برای همدیگه تعریف می کردن و هر و هر با اون دهنای گشاد سیبیلوشون می خندیدن.... و کلی دشمن شاد شدم.... بعد هم لقب مدیرکل اسکن به القابم اضافه شد...

راستی.... ساعت 23:30 هم چراغای اداره رو خاموش کردم و رفتم خونه!!!

نوشته شده در 90/10/14ساعت 9:22 توسط عروس مار|


آخرين مطالب
» اندر حکایت پسرخرسه 10
»
» اندر حکایت من خودم مسیر رو بلدم
» اندر حکایت بوی خوش ته در آنکارا
»
» اندر حکایت ته تنگ سوزن!
» اندر حکایت جد بزرگ منتقم!
» اندر حکایت پسرخرسه 9
» اندر حکایت زرشکی که دلت بخواد!
» اندر حکایت پسرخرسه 8
Design By : Pars Skin